|
|
زندگی در صحرا |
|
|
حتی اگرهیچ از رسمت نبخواهی دید به تو خواهم نمایاند رقصِ ممتدِ عاشقت را بر گستره پرده جسمت که به ریزترین بندش پست ترین تارهایت را حتی به رفیع ترین پودهایت می آمیزد چنان که یکپارچگی تجسمت زمان را از بی حاصلی وظیفه اش به ملالی مرگبار فرو می کشاند! |
||
|
2
به جا مانده در دوشنبه 28 شهریور1384ساعت 21:2 از سیامک
|
|
||
|
|
شوری در یک زن امروزی |
|
|
"در کمینش بودم! این بار دیگر باید نیاز را به آغوشش بازکشم..." او با نگاهی دریافته بود،به کوچه راهی اشک شرمگین دختر را درپس گریزعاشق بد گمانش...
زن ،شب هنگام موفق شد وعاقبت عصیانِ خسته اش،نیاز گنگش را به بستر بازخواند... |
||
|
2
به جا مانده در جمعه 25 شهریور1384ساعت 2:0 از سیامک
|
|
||
|
|
معما |
|
|
باز هم همان... شیون همان... شکایت همان... حقارتی از حدقه بردرآمده در برابرحضوری ناظر گویی خود را محق میدانند تا از آن شراب لول با ایشان ترانه ای شیرین قسمت کنم!! مرا اگر قصدی هست محض خاطر اوست و پیچیدگی احتیاطی ست تا غضب پوست بر اندام رهگذران ندرد!! |
||
|
2
به جا مانده در پنجشنبه 24 شهریور1384ساعت 11:7 از سیامک
|
|
||
|
|
حقوق و مسوولیت! |
|
|
یه زن اصیل، مردها روفقط دو جورمی بینه معشوق يا خدمتكار يا دست كم،چيزی بين اين دو... ولی خب، فاصله اين دوتا می ميره اگه بخوای خيلی كلی نگاه كنی... |
||
|
2
به جا مانده در سه شنبه 22 شهریور1384ساعت 14:13 از سیامک
|
|
||
|
|
پوچی حرمسرا |
|
|
آدما، الان، درست مثل زنهای مغرور،می خوان دنیا رو بدزدن! گیرم که نمی دونن دنیا اصلأ مرد نیست چه برسه به اینکه بشه عاشقش کرد... |
||
|
2
به جا مانده در دوشنبه 21 شهریور1384ساعت 13:40 از سیامک
|
|
||
|
|
بی عدالتی در "حق" آفتابگردان!؟ |
|
|
خورشید خورشید کم فروغش نومیدانه زیر تلی خاک پنهان می شد تا نشان سرد و بلندش هم بر برف نماند... تازیانه ی بی پناهی فرو می آمد با تمام واقعیتش بر قلبی مغرور بر قلبی فرتوت...
شعله ی کینه ز ساقه ی نرمش بالا خزید: "هرگز مرا باز نخواهی دید ای گوی محکوم! تو وتمام بازیگرانت برای در بر گرفتن من همیشه مهره بوده اید!" تیزخرده انتقامی ز دستش رویید بازتاب شعله به آسمان رفت ولی به ناگه زهر خندی به تنش جوانه زد...
همچنان خنجرش می تابد تا تحقیر را به تلأ لؤ تیغه ای ترسناک عیان کند: " فروغ تیغه را ببین، تا ابد که چگونه در دستهای من به آتش بازیِ تو میخندد!!" |
||
|
2
به جا مانده در شنبه 19 شهریور1384ساعت 0:33 از سیامک
|
|
||
|
|
دیگر کسی خورشید را نمیگرداند! |
|
|
آفتابگردان بر خلاف سرعت خاکش می دوید...
عاقبت سایه ی بلند قطبی اش به سینه خورشید نشست! |
||
|
2
به جا مانده در چهارشنبه 16 شهریور1384ساعت 1:31 از سیامک
|
|
||
|
|
نوشتم |
|
|
"چه بيهوده كاريست برپاداشتن خانه ای هر جايی پس از فرازی تا سؤال را ثباتی سازی برده وار چون تك خدايی پس از نشستِ جهانش وياكوچك عاشقی پس از بيانِ عشقش" ...و رفتم! |
||
|
2
به جا مانده در دوشنبه 14 شهریور1384ساعت 10:28 از سیامک
|
|
||
|
|
بااوبای کوچولوهای مسافر! |
|
|
بزرگی با پشيمانی ميگفت: "هيچوقت نبايد به حرفهای يه گل گوش كرد،گل رو فقط بايد بوييد و ازتماشاش لذت برد!" ناگهان دوست نقاشش آه عميقي كشيد و گفت: "چه تناقضی،همه چيز خواه من!" و...
|
||
|
2
به جا مانده در چهارشنبه 9 شهریور1384ساعت 15:12 از سیامک
|
|
||
|
|
خطری برای یک ایزدبانو! |
|
|
"نوازشِ باد یاآن بزدلِ ناموزونِ نفرت انگیز؟ اعتمادِ خاک یا آن گنده سنگِ همیشه پست؟ هُرم آتش یا آن ناچیز فراری بی وقار؟ سرودِ آب یا آن بد مستِ هرجایی؟ " روزی او را به آغوش کشیده بودم! |
||
|
2
به جا مانده در شنبه 5 شهریور1384ساعت 0:10 از سیامک
|
|
||
|
|
به شادمانی |
|
|
سر زیستن دارم اینک در چشمانت می نگرم درخشش پگاه و پیروزی را تو ای محبوبترین ایزد بانو! بر تو درود،ای فریبکارِ سرنوشت دژنشین بانوی شانه هایم طلیعه زندگی همیشگی ام پیروزی همیشگی ام! بسا دشمنی بسا درد بسا زندگی بسا جنگ با بوسه های خود به وجودم آوردی! |
||
|
2
به جا مانده در سه شنبه 1 شهریور1384ساعت 14:15 از سیامک
|
|
||